ماڵه‌وه‌ > بۆ فەرزاد/ For Farzad > برای بازنگشتنت/ پ. درخشنده

برای بازنگشتنت/ پ. درخشنده

برای معلم چشم روشنی که رفت و بازنگشت چه خیالی بود بازگشت تو که نرفته بودی که بیایی، این رفتنها و بازنگشتن ها چیزی نیست که آدم بتواند تصور کند، باور کند یا بپذرید اما یک جایی از یک روزی آدم میفهمد داستان از اول چه بوده، که میدانستی که بازگشتی در کار نیست، میفهمد چرا یکی مثل تو نباید بازگردد اصلا چرا باید برود، الان جایی ست که فهمیده ام که دیگر بازنمیگردی که بازنگشتنت یعنی چه؛ قبلا که نمیدانستم که بازنمیگردی دلتنگی معنای دیگری داشت، یک حدی داشت؛ ادم حساب میکرد فلان روز فلان ساعت دیگر تمام میشود… مثلا ادم یک روز دلتنگ است یا یک ماه یک بهار یک تابستان یک سال… بعد میگوید آخیش تمام شد، ولی روزی مثل امروز آدم میفهمد که این دلتنگی دیگر تمام شدنی نیست، همیشه هست هر شب هر روز هر ساعت هر دقیقه، و این دلتنگی روزها و هفته ها بزرگ و بزرگتر می شود. یکجایی آدم نگاه می‌کند می‌بیند همه‌ی وجودش شده دلتنگی، یعنی جای آن بازنگشتن را دلتنگی گرفته است، می‌د‌انی واقعا اینطور نیست که آدم خودش بداند. یعنی همین طور که دلتنگ است، عادت می کند آنقدر که دلتنگی بخشی از زندگی عادی‌اش می شود، یعنی راه که می‌رود دلتنگ است، غذا که می‌خورد، کتاب که می‌خواند، مهمانی که می‌رود، سفر که می‌رود…

اینقدر دلتنگ که از یک روزی دیگر رویش نمی‌شود بگوید دلتنگ است؛ چرا که خب چقدر دلتنگی؟ بعد روزها عادی می‌شود، در بین همین روزهای عادی شب‌هایی هست که خواب تو را می‌بیند،خواب می‌بیند که تو را کشته‌اند، اما باور نکرده است؛ در خواب دوره میفتد از همه میپرسد که تو کی بازمیگردی؟ چرا انها اینهمه اشک میریزند؟ که چهارپایه ودمپایی و آن چوبه ی دار لعنتی کابوس است و واقعیت ندارد، هر چه هم که همه چیز واقعی به نظر برسد باز شک ندارد که خواب می‌بیند. بیدار که می‌شود دستش را میگذارد روی پیشانی‌اش می‌بیند داغ است، یادش میآید خواب دیده تو را کشته‌اند، بعد خیالش راحت می‌شود که همه‌ی اینها خواب بوده؛ اما این دلتنگی لعنتی می‌نشیند روبه رویش، حرفی نمیزند اما همین که میاید می‌نشیند رو به روی آدم دیگر همه چیز تمام میشود، استیصال میآید غم میآید و جای خالی معلم چشم روشنی که بازنگشته است و دلتنگی. می‌دانی همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم اگر این رفتن‌ها اینقدر بی بازگشت نبود اگر تو باز می‌گشتی، اگر بهاره نمی‌رفت اینقدر ادم‌ها دلتنگ نبودند، اینقدر دلتنگی در این دنیا وجود نداشت. میدانی این زندگی‌ایی که درباره ش برایت گفتم و این دلتنگی‌ که همه‌ی وجود آدم‌ها را می‌پوشاند؛ خیلی شبیه زندگی این روزهای من است، میدانی آقا معلم گاهی آنقدر دلتنگ میشوم که یادم نمي‌آید این دلتنگی برای رفتن توست یا برای بازنگشتنت….

Advertisements
  1. هیچ‌ لێدوانێک نییە تا ئێستا
  1. No trackbacks yet.

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  گۆڕین )

Connecting to %s

%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: