ماڵه‌وه‌ > یادبود/ Anniversary > وقایع نگاری یک روز سیاه در بند 350/ آبتین غفاری

وقایع نگاری یک روز سیاه در بند 350/ آبتین غفاری

نوروز سال 89 در حالی که من با یک حکم سه ساله ساکن بند 350 زندان اوین بودم، تصمیم گرفتم تا وقایع آن روزها و خاطراتم را ثبت کنم… بنا به سنت ذاتی ام تنبلی مجال ثبت همه روزه را نداد… بنابراین شب هایی را به نوشتن وقایع روزانه میگذراندم و شب هایی دست و دلم به نوشتن نمی رفت … اما روزهایی در زندان می آید که امکان و اجازه اهمال و تنبلی را به آدم نمی دهد… این نوشته ثبت وقایع یکی ازهمین روزهاست … 19 اردیبهشت سال 1389…
***
دیروز بعد از ظهر فرهاد مثل هر روز در زمان شیفت من برای تماس تلفنی آمد پای تلفن و روی صندلی های روبروی کابین نشست. فرهاد وکیلی مردی بود حدودا 40-45 ساله با چهره ای آفتاب سوخته و مردانه و با لبخندی دلنشین که بعد از گفتن چند جمله به طور خودکار بر چهره اش نقش می بست و دندان های سفیدش را به نمایش می گذاشت واعتماد مخاطب را ناخودآگاه به خودش جلب می کرد و شاید همین حس اعتماد موجب شد که از مدتی قبل به عنوان وکیل بند زندانیان سیاسی انتخاب شود. من به واسطۀ مسئولیتی که در بند دارم و مسئول تلفن بند شده ام، با فرهاد زیاد در ارتباط بودم و روز به روز احترام و علاقه ام به او بیشتر می شد.


فرهاد در هر روز 8 دقیقه وقت تلفن داشت ( کسانی که خدماتی هستند و یا مسئولیتی دارند مثل من و فرهاد و 14-15 نفر دیگر، دو برابر دیگران وقت تلفن دارند) اما فرهاد در هر روز بیش از 4 دقیقه تماس نمی گرفت و از حق مسئولیتش استفاده نمی کرد و این وقت را به کسانی که نیاز داشتند می داد.
دیروز بعد از ظهر هم که آمد پای تلفن، تا نوبتش بشود کلی با آقا باقر شوخی کرد و سر به سرش گذاشت. کمی هم با من در مورد مقررات استفاده از تلفن و امکانات مورد نیاز بند و… گپ زد. نوبتش که شد برای اولین بار تمام 8 دقیقه را صحبت کرد که موجب تعجبم شد… و رفت. شیفت من که تمام شد، رفتم تو هواخوری که کمی نفس تازه کنم اما شنیدم تلفن قطع شده است. آمدم و دیدم که خبر درست است. اما هیچ کس دلیلش را نمی دانست. عجیب بود. حتی تلفن های طبقه بالا (مربوط به زندانیان جرایم مالی) هم قطع شده بود.
غروب از بچه ها شنیدم که فرهاد را برده اند بیرون. هیچ کس هم نمی دانست کجا… وقتی غیبتش طولانی شد و به آخر شب رسید، دیگر همه نگران بودند. هیچ کس به زبان نمی آورد اما همه می دانستند که حکم فرهاد اعدام است و این غیبت نگران کننده… همه ته دلشان نگران بودند که مبادا اتفاق بدی بیافتد. خلاصه دیشب هیچ کس راحت به خواب نرفت. من تا ساعت 3 بیدار بودم و کتاب می خواندم. اما چه کتاب خواندنی… هیچی در ذهنم نمی رفت… تمرکز نداشتم و فقط به صفحه کتاب نگاه می کردم. بعد از آن هم که خوابیدم، تا صبح چند بار از خواب پریدم وبه راهروها رفتم. چند نفر دیگر هم نگران در راهرو قدم می زدند. هیچ کس به چشم های نفر روبرو نگاه نمی کرد و فقط از کنار هم رد می شدند. صبح که برای آمار بیدار شدم، اولین چیزی که از بچه ها پرسیدم این بود که: وکیلی را برگردانده اند یا نه؟ آخر گاهی وقت ها بعضی ها را برای بازجویی می بردند و بعد از چند ساعت بر می گرداندند. اما خبری نبود… تا یکی دو ساعت بعد، شایعه بود که دهان به دهان می چرخید… یکی می گفت بردنش به 209 برای بازجویی… دیگری می گفت که بچه های بهداری از اعدام 5 نفر قبل از اذان صبح خبر دادند و… خلاصه فضای ملتهبی بود. ساعت 10-11 صبح افسر نگهبان آمد که وسایل فرهاد را از اتاقش ببرد. دیگر تقریبا برای همه روشن شد که چه اتفاقی افتاده، اما هنوز کورسوی امیدی بود. نزدیک های ظهر بود که خبرمثل بمب ترکید… در تله تکست تلویزیون خبر اعدام 5 نفر را نوشته بودند…. همه به سمت اتاق ها و تلویزیون ها هجوم بردند. خبر درست بود…
همه به حیاط (هواخوری) رفتیم…گریه، بهت، نفرت و استیصال هم زمان یقه همه مان را گرفته بود. از گوشه کنار صدای هق هق گریه و ناله و ناسزا می آمد. حتی زندانی های [جرایم مالی] هم کز کرده بودند و حتی بعضی هایشان گریه می کردند. فضای عجیبی بود. ناهار که رسید. هیچ اتاقی سهمیه اش را نگرفت. کی حال و حوصله غذا خوردن داشت؟ یک ساعتی همین طوری در حیاط بودیم. بدون رد و بدل شدن کلمه ای … بعد، بچه ها دسته دسته به اتاق شش – جایی که فرهاد آنجا زندگی می کرد- رفتند و به هم تسلیت می گفتند. طبرزدی و کاظمی و یکی دو نفر دیگر مثل صاحب عزاها در مجالس ختم، دم در اتاق ایستاده بودند و خوش آمد می گفتند. محمد یوسف احمد- جوان اردنی عضو القاعده – قرآن خواند. عمو محسن یک گوشه کز کرده بود و آرام گریه می کرد. من کنار علی نشسته بودم و یواش ازش خواستم چیزی بخواند. اول قبول نکرد و گفت نمی توانم….گریه ام می گیرد. اما من اصرار کردم و علی خواند:
یاران موافق همه از دست شدند در پای اجل یکان، یکان پست شدند
بودیم به یک شراب در مجلس عمر یک روز زما پیشترک مست شدند
حال و هوای غریبی حاکم بود. کیوان از شهید فرهاد وکیلی صحبت کرد و ادامه راهش. بعد از آن به اتاق هایمان برگشتیم که ضربه دوم فرود آمد. در بلند گوی بند اسم 6 نفر را خواندند و گفتند که به دفتر افسر نگهبان بروند: رسول بداقی، دکتر سلیمانی، دکتر رفیعی ، حشمت طبرزدی، مهدی محمودیان و عیسی سحرخیز. آن ها که رفتند بالا، بحث پیش آمد که با آن ها چه کار دارند؟ در همین حال و هوا بودیم که مامورین زندان از بالا آمدند و گفتند وسایلشان را جمع کنید و بفرستید بالا! هرچه پرسیدیم کجا می بریدشان؟ ماجرا چیست؟ جواب درستی ندادند و گفتند: “ما هم نمی دانیم….دستور است….” حتی اجازه ندادند که از آن ها خداحافظی کنیم… و آن ها رفتند که رفتند …
هنوز از شوک در نیامده بودیم که مسئولین اتاق ها را از بالا احضار کردند. دوباره بحث و حدس زدن ها شروع شد که داستان چیست و هدفشان از این کارها چه چیزی می تواند باشد؟ نیم ساعت بعد آن ها برگشتند و گفتند که رئیس بند از همه زندانی ها خواسته که آرامش خودشان را حفظ کنند و از این جور حرف ها که “ما هم از اعدام وکیلی و تبعید این 6 نفر ناراحتیم اما چاره ای نیست و دستور از جای دیگری می آید و …” (لابد چون نگرفتن غذا را شروع یک اعتصاب غذا می دانستند و شاید ترسیده بودند.)
ما داشتیم با خودمان اتفاقات را تحلیل می کردیم که دوباره اسم 6 نفر دیگر ازبچه ها جهت انتقال خوانده شد. کجا؟ هیچ کس جواب درستی نداشت… خلاصه اش کنم، تا غروب چند بار دیگر اسم افراد دیگر را خواندند و آن ها را به جاهای نامعلوم منتقل کردند.
هر بار بلند گو روشن می شد و اعلام می کرد: “افرادی که اسمشان خوانده می شود با کلیه وسایل جهت انتقال به دفتر افسر نگهبان مراجعه کنند.” و هر بار بند دچار التهاب زیادی می شد. هیچ کس دوست نداشت خودش و یا دوستان نزدیکش جزو این افراد باشند. با خوانده شدن هر اسم، هم خوشحال می شدیم که آن نفر ما نبودیم و هم ناراحت از رفتن یکی از بچه های بند… لحظات سختی بود…
شب که رسید ، انگار همه را یک کتک مفصل زده باشند، هر کس به یک طرف افتاده بود. خسته، بی حوصله، زخم خورده و خشمگین … در کمتر از 24 ساعت یک نفر از بهترین و دوست داشتنی ترین افراد بند را اعدام کردند و 26 نفر از دوستان ما را به جاهای نامعلوم بردند.
***************
از 3-4 ساعت پیش که خاموشی زده اند و من آمده ام در راهرو که تنها باشم و بنویسم، مرتب چهره فرهاد جلوی چشمم می آید و آن لبخند همیشگی اش دیوانه ام می کند. واقعآ نمی فهمم که چطور توانستند این کار را بکنند؟ شوخی نیست… شاید فکر کنید زیادی احساساتی شدم، اما من مطمئنم که فرهاد موقع اعدام هم لبخند بر لب داشته …و نمی فهمم مأمور اعدام چه طور توانسته آن لبخند شیرین را ببیند و باز هم طناب را دور گردنش بیندازد … نمیدانم که اعدامی ها قبل از اعدام شدن حرف می زنند یا نه؟….اگر فرهاد چیزی گفته باشد …اگه فقط یک جمله… فقط یک جمله – با آن لهجه کُردی قشنگش – گفته باشد، چه طور آن ها شنیدند و دلشان نلرزید؟ … چه طور باز هم دلشان آمد؟
یعنی فرهاد دیشب این موقع ها –دو سه ساعت مانده به اعدامش- در چه حالی بوده و به چی فکر می کرده؟ نمیدانم آیا گذاشتند که باخانواده اش تماس بگیرد؟ شاید چیزهایی حس کرده بود که روز آخر با خانواده اش بیشترحرف زد… ای کاش فرهاد در بند ما نبود… کاش نمی دیدمش… کاش نمی شناختمش… کاش…
ما بی چرا زندگانیم
و آنان
به چرا مرگ خویش آگاهان …
تهران- زندان اوین- بند 350- ساعت 3 بامداد- دوشنبه 20/2/1389

Advertisements
:هاوپۆله‌کانیادبود/ Anniversary
  1. هیچ‌ لێدوانێک نییە تا ئێستا
  1. No trackbacks yet.

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s

%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: